گزارش مراسم ششمين سالگرد قتل های زنجيره ای در برلين  (بخش اول)

با حضور بتول عزيزپور، سياوش مختاری، کاظم کردوانی، محمود رفيع، عباس معروفی و آثار اکرم ابويی

• در اين مراسم نمايشگاهی از آثار نقاشی‌های اکرم ابويی تحت عنوان "چهره‌های قربانيان قتل‌های زنجيره‌ای" برپا شد. در ميان حاضرين سهراب مختاری و زويا زرافشان دختر وکيل مدافع زندانی پرونده قتل‌ها حضور داشتند.

• عباس معروفی: محمد مختاری حالا غايب است، اما اين معلم من که در هنرهای دراماتيک استاد ما بود، هميشه برای من حضوری آموزگار دارد.

• محمود رفیع: گروهی کوچک در جمهوری اسلامی ايران به خود حق داده تا برای بقا‌ی خود و تثبيت قدرت‌اش جان افراد را بگيرد

• کاظم کردوانی: چنگيز مهاجم و خونخواری که هزاران هزار سر می‌بريد، از کشتن يک بزرگ اهل فرهنگ ابا کرد و حتی به او پيغام داد که از شهر خارج شود تا از تيغ او در امان ماند. آيا اگر بگوييم اين کوردلان جنايت پيشه از مغول بدترند، سخنی به گزاف گفته‌ايم؟

پيام يزديان – هاله آگنج

 

 

یکشنبه ٢٢ آذر ١٣٨٣ – ١٢ دسامبر ٢٠٠۴

ششمين سالگرد قتل‌های زنجيره‌ای در کارگاه فرهنگ‌ها در برلين به همت خانه هنر و ادبيات هدايت در تاريخ ۶ دسامبر ٢٠٠۴ با حضور بتول عزيزپور شاعر از پاريس،

سياوش مختاری فرزند زنده‌یاد محمد مختاری، کاظم کردوانی نويسنده و محقق تبعيدی و عضو کانون نويسندگان ايران، محمود رفيع دبير جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران و عباس معروفی نويسنده و روزنامه‌نگار تبعيدی برگزار گرديد،

و در اين مراسم نمايشگاهی از آثار نقاشی‌های اکرم ابويی تحت عنوان "چهره‌های قربانيان قتل‌های زنجيره‌ای" برپا شد. در ميان حاضرين سهراب مختاری و زويا زرافشان دختر وکيل مدافع زندانی پرونده قتل‌ها حضور داشتند.

مراسم سالگرد قتل‌های زنجيره‌ای در خارج از کشور در شرايطی انجام می‌گيرد که به قول سياوش مختاری:

 «در ايران ما در شهری که اين همه فرهنگسرا و سالن برای انواع و اقسام برنامه‌های فرهنگی و غير فرهنگی جا دارد، برای ما حتی يک سالن ١٠٠ متری يا ۵٠  متری هم ندارد ما بايد کوچ کنيم و هر ساله برويم در امامزاده طاهر مراسم را برگزار کنيم.»

گزارش مراسم سالگرد قتل‌های زنجيره‌ای و متن گفتار سخنرانان را در دو بخش تنظيم نموده‌ايم که در قسمت نخست متن سخنان محمود رفيع دبير جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران و کاظم کردوانی عضو کانون نويسندگان را می‌آوريم.

 

 

عباس معروفی – نويسنده و عضو کانون نويسندگان ايران:

از حضور تک تک شما در اين مراسم تشکر می‌کنم، همچنين از حضور مهمانان عزيزمان خانم بتول عزيزپور از پاريس، آقای سياوش مختاری از تهران، آقای کاظم کردوانی، و آقای محمود رفيع از برلين.

محمد مختاری حالا غايب است، اما اين معلم من که در هنرهای دراماتيک استاد ما بود، اين رفيق و همکار من که سال‌ها با هم در کانون نويسندگان ايران و در عرصه‌ی مطبوعات فرهنگی کار کرديم، هميشه برای من حضوری آموزگار دارد.

و حالا هر دو فرزندش، سياوش و سهراب مهمان ما هستند، در شهر برلين. هفته‌ی پيش که تلفنی با سياوش مختاری صحبت می‌کردم،

يک لحظه به اين فکر افتادم که ١٢ سال پيش آقای محمد مختاری يک مقاله برای چاپ در گردون به من داد با عنوان "تمرين مدارا و ذهنيت انتقادی" که چاپ شد و به بهانه‌ی همين مقاله، روزنامه کيهان تهران، گردون را به دادگاه کشيد و آن ماجراها.

بعد حالا می‌بينيم در طول اين ١٢ سال کمپانی‌هايی که مثلا دوربين عکاسی می‌سازند به چه سرعتی و به چه نقاطی رسيده‌اند، يعنی يکباره مثلاً دوربين عکاسی از فيلم و ظاهر کردن و اين چيزها رها می‌شود و پا به عصرديجيتال می‌گذارد،

خب يک انقلاب و دگرگونی عظيمی در اين عرصه به‌وجود می‌آورد، اما ما متاسفانه در گام اول، آنجائی که بايد کنار هم قرار بگيريم و به همين "تمرين مدارا"، به همين جمله ساده هنوز داريم با هم کل کل می‌کنيم، هنوز مرزها را نشناخته‌ايم،

هنوز نمی‌دانيم که يک دشمن مشترک داريم و آن نظام جمهوری اسلامی است، و يک کشور زيبا داريم که اسمش ايران است. به هر حال من زياد وقتتان را نمی‌گيرم و از آقای محمود رفيع، دبير جامعه دفاع از حقوق بشر که  افتخار دارم و در حضورشان هستم،

و زحمات بيست و چند ساله‌اش برای من هميشه غرورانگيز بوده، دعوت می‌کنم که مراسم را آغاز کنند.

 

محمود رفيع - دبير جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران:

خانم‌ها و آقايان محترم

با سپاس از دعوت "خانه هنر و ادبيات هدايت"، وقتی دوستم عباس معروفی از من خواست که در اين جمع باشم و با شما به گفت و شنود بنشينم، فکر کردم چه بگويم، که برای شما تازگی داشته باشد

-دوهفته پيش به همين مناسبت در پاريس جلسه‌ای بود که من افتخار حضور در آن نشست را داشتم. ادعايی را که در آنجا مطرح کردم- نمی‌تواند در عرض دو هفته تغيير کند- به همين خاطر اين ادعانامه که در آنجا قرائت شد با جزيی جابجايی امشب به سمع شما می‌رسد.

اين نکته را هم بگويم که، می‌دانستم و می‌دانم که عده زيادی از ايرانی‌ها در مورد مسئله قتل‌ها و ترورها به اندازه کافی گفته و نوشته‌اند و به حد زيادی کار و تحليل کرده‌اند. اما ما در روند فعاليت‌هايمان بدين باور رسيديم که:

حاکمان جمهوری اسلامی ايران از همان آغاز با مفاهيم رايج حقوق بشر در مقياس جهانی با دشواری‌های مختلف مواجه شدند. تفکر مطلق دينی در اين نظام سياسی و مذهبی، به گونه‌ای بديهی بر اين دشواری‌ها افزود. می‌بينيم با آن که ٢۶ سال از عمر اين رژيم خاص سياسی می‌گذرد- روز به روز دشواری‌های اين رژيم با موازين حقوق بشر بيشتر شده است.

تمايل روزافزون و پايان‌ناپذير کنونی ايران به يکسان‌سازی انديشه و فرهنگ، کار را به جايی رسانده است که هرگونه تفکر و انديشه‌ای که با نگرش و فرهنگ حاکم متفاوت باشد- بی‌چون و چرا محکوم است.

از آن‌جا که تفکر حاکم و رسمی، از پاسخگويی به مسائل پيچيده‌ی دوران کنونی و معضلات داخلی ايران بازمانده است، به طور طبيعی متفکران و انديشمندان و سياستمداران دگرانديش که مسئوليتی در حل مشکلات جامعه احساس می‌کنند،

می‌کوشند راه‌ها و وسائلی متفاوت بيابند و از بروز فاجعه در ايران جلوگيری نمايند. اين گونه کوشش‌های فکری البته در تضاد با سياست‌های فرهنگی حاکم قرار می‌گیرد و عناد و خصومت سياستگزاران خشونت‌گرا و انحصار‌طلب را بر‌می‌انگيزاند.

همان‌طور که می‌دانيم نگرش انحصارطلبانه ملايان، با پوشش عقيدتی و حتا گاه با جلوه‌ای فرهنگی پا به ميدان گذاشت،

و مخالفين انديشه انحصارطلبی را در صحنه اجتماعی، سياسی، اقتصادی و فرهنگی در ابتدا حذف و بعد چه در داخل و چه در خارج از کشور قصد حيات‌شان را کرد و عده زيادی را از زندگی محروم نمود.

از اين رو می‌توان گفت که گروهی کوچک در جمهوری اسلامی ايران به خود حق داده تا برای بقا‌ی خود و تثبيت قدرت‌اش به مدد سياست‌های انحصار طلبانه از راه خشونت مقابل رشد جامعه بايستد و حقوق فردی و جانی افراد را بگيرد تا بدينوسيله نيروهای آزادی‌خواه در مبارزه برای دموکراسی و استقلال کشور و عليه ارتجاع را بی‌بهره نمايد.

چنانچه ديديم و می‌بينيم آن‌ها تن‌های ده‌ها هزار انسان را گرفتند و می‌گيرند.

ولی سخت است انديشه را نابود کردن.

تاريخ نشان داده و ثابت کرده که انديشه باقی ماندنی است.

و اين انديشه است که از نسلی به نسل ديگر می‌خرامد. اين بهره‌وری و عبرت‌‌آموزی از تجارب مبارزات گذشتگان است که می‌تواند کمک سزاواری به زندگی نسل‌های آينده باشد.

آندره مالرو نويسنده و وزير فرهنگ دوگل می‌گويد:

"زندگی ارزشی ندارد، ولی هيچ چيز هم ارزش زندگی را ندارد."

می‌بينيم تمام تلاش‌ها و مبارزات انديشمندان و آزاديخواهان از دوران‌های دور تا به امروز برای ارزش دادن به زندگی است، چه بسا کسانی که جانشان را در اين راه گذاشتند و گذشتند.

وقتی علمای قشری يونان، سقراط را موجودی خطرناک شمردند و در هلاکتش پا فشردند، سقراط با نوشيدن شوکران، زندگی‌اش را فدای عقايدش کرد.

وقتی گاليله را مجبور کردند نزد پاپ به رم رود و به زانو درآيد و از عقيده‌اش استغفار کند، او استغفار کرد، ولی ديدند که با انگشت روی زمين نوشت: "با اينهمه زمين حرکت می‌‌کند."

وقتی حسين‌ابن منصور ملقب به حلاج را به فتوای ملايان وقت، به خاطر انديشه‌اش هزار تازيانه زدند و دست و پايش را بريدند، او باز فرياد برآورد، انا الحق، سرش را بريدند و روی پل شهر بغداد آويختند.

گاندی قهرمان مقاومت فلسفی، مظهر اخلاق، طرفدار صلح، مخالف خشونت و مبارز يکتا پيراهن را که برای استقلال کشورش هند و بهتر زندگی کردن همنوعانش مبارزه می‌کرد، با سه تير قلبش را از کار انداختند.

اينها و هزاران انسان ديگر زندگی را پس از مرگ آغاز کردند و تجارب زيست را برای بعدی‌ها به جای گذاشتند.

ياد داری که وقت زادن تو همه خندان بودند و تو گريان

تو چنان زی که وقت مردن تو همه گريان شوند و توخندان

بيچارگان کوته‌فکری که با تردستی و سبک رويی، مخالفان پردل خويش را از پای در می‌آورند، و به قتل می‌رسانند. ناآگاه از اين‌اند که:

ز طوفان حوادث عاشقان را نيست پروايی/ نينديشد نهنگ پردل از آشفتن دريا (صائب)

قتل‌های دارندگان انديشه و فکر، قتل‌های بيان‌کننده و نويسندگان اين فکر و انديشه، که در ايران به قتل‌های زنجيره‌ای در ۶ سال پيش معروف شد،

فقط به خاطر کوتاهی فاصله زمانی اين جنايات بود. وگرنه حلقه‌‌های اين زنجيره‌ی خشونت، ترور و قتل‌ها در جامعه‌ی فقها بس طولانی است در اين ٢۶ سال:

همه ساله تا بود، خون‌ريز بود

سبک‌رو و به گوهرو تيز بود

قتل دکتر  سامی را فراموش نکنيم

مرگ مشکوک سعيد سيرجانی، احمد ميرعلايی، غفار حسينی که در خانه‌اش او را خفه کردند از ياد نبريم.

به خاطر بسپاريم مرگ تفضلی را که قبل از مرگش به دخترش زنگ می‌زند و می‌گويد می‌آيم خانه ولی نمی‌آيد و جسدش را دور از خانه در حالی که ديلم به سرش خورده و پايش زير ماشين رفته پيدا می‌کنند.

مرگ زال‌زاده را که گم شد و ۴ روز بعد جسدش را در "يافت‌آباد" تهران پيدا کردند را در حافظه نگاه داريم. اينها نمونه‌های کمی از حلقه‌های قتل‌های زنجيره‌ای هستند که بايد بيش از پنجاه ترور و قتل مخالفان در خارج از ايران را هم به اين حلقه‌ی قتل‌های زنجيره‌ای در ايران آويخت.

داريوش فروهر را می‌شناختم.

او مرد نوشتاری نبود، او اهل کلام و قيام بود. يکی از ويژگی‌های او در عمل، پيش‌افتادنش در مبارزه بود. از آنجائی‌ که اين حق تقدم را برای خود قائل شده بود، در پيش‌مرگی هم، پيش‌مرگ شد.

روز يک‌شنبه اول آذر(٢١ نوامبر- ۶ سال پيش در چنين روزی) پيش از قتل‌های آذر ماه، پيکر داريوش فروهر را در طبقه پائین خانه‌اش که محل کارش بود و پيکر همسرش پروانه فروهر را در طبقه بالای خانه پيدا کردند که قاتلين با چندين ضربه چاقو آنها را از پای در آورده بودند.

شگفتا، زوجی در زندگی، در عشق، مبارزه و در خونشان عجين شدند. يازده روز بعد يعنی ١٢ آذر ( ٣ دسامبر) محمد مختاری بعدازظهر همين روز برای خريد مايحتاج زندگی از خانه خارج شد و ديگر برنگشت. همان روز مختاری را بعد از شکنجه کشتند. او را فردای آنروز ١٣ آذر (۴ دسامبر) به پزشک قانونی بردند و تا ١٨ آذر (۹ دسامبر) يعنی ۵ روز جنازه‌اش در پزشک قانونی بود.

بعد از ۵ روز به پسرش سياوش اطلاع می‌دهند، که برای شناسائی به پزشک قانونی مراجعه کند. روزی که سياوش مختاری به پزشک قانونی مراجعه می‌کند، در همان روز، ساعت ٢ بعدازظهر ١٨ آذر (۹ دسامبر) محمدجعفر پوينده برای شرکت در نشست اتحاديه ناشران از خانه خارج می‌شود و ديگر برنمی‌گردد. فردای آن روز يعنی ١۹ دسامبر (١٠ دسامبر) جسد پوينده را در روستای "بادامک شهريار" می‌يايند. اين دو نويسنده، محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، از اعضای کانون نويسندگان و کوشندگان به ثبت رساندن اين کانون بودند.

۹ روز بعد يعنی در ٢٨ آذر (١۹ دسامبر) مجيد شريف که برای ورزش صبحگاهی به خارج از منزل رفته بود، مفقود شد و جسدش را نيروی انتظامی در حاشيه خيابان يافت.

پيروز دوانی در سوم شهريور ۷۷ مفقود شده بود، از قرار معلوم در پايان شهريور به قتل رسيد. اشاره کردم که حلقه‌های زنجير، قتل‌های زنجيره‌ای، بسی طولانی است. در همين برلن ما شاهد قتل شرفکندی و يارانش و دهها تن ديگر در شهرها و کشورهای مختلف بوده‌ايم.

قصدم شرح مصيبت نيست، همه می‌دانيم که از زمان استواری سنت‌گرايان بر قدرت، گروهی انحصارطلب با در دست گرفتن اقتدار و مقام، و ادامه‌ی نظريات و مقاصد خود به جامعه، دست به کار ساختن اولين حلقه‌های زنجير خشونت شدند. آن‌ها با پاک‌سازی، تصفيه و اخراج آغاز کردند، و با دستگيری، شکنجه و اعدام و فتوای به قتل، قتل دگرانديشان را ادامه دادند.

وضعيت در جامعه ايران نشان داد و می‌دهد که آنچه برای اين گروه می‌بايستی والا و محترم شمرده ‌شود، دين، شريعت و ولايت مطلقه و حکومت روحانيت است، نه جان و زندگی انسانها.

به گفته‌ی رهبر سياسی حزب‌الله، خامنه‌ای درست دوماه قبل از قتل‌های زنجيره‌ای توجه کنيم. او می‌گويد:

"... اگر کسانی قرار شد بنشينند توطئه کند و اين توطئه را به شکلی در يک نوشته منعکس کنند، اين آزادی توطئه است، اين آزادی مردود است، بنده منتظر می‌مانم ببينم دستگاه‌های مسئول چه می‌کنند. والا جلوگيری از اين حرکات موذيانه کار دشواری نيست. هيچ وقت هم ما فکر اين که دنيا چه می‌گويند، روزنامه‌های دنيا چه می‌گويند، سازمان‌های دنيا چه می‌گويند، نکرده‌ايم و نبايد بکنيم." (رسالت ۹ ديماه ١٣۷۷/٣٠ دسامبر ١۹۹۹)

حال گفته‌های او را، چهار ماه بعد از قتل‌های دگرانديشان مرور می‌کنيم. می‌گويد:

"... جنجال‌آفرينی نقشه‌ی دشمن است، کسانی نيايند چيزی را بهانه قرار بدهند، مثلاً يک نفردر فلان دستگاه امنيتی يا اقتصادی یا سياسی حرکتی انجام داده است، اين جنجال‌ها به ضرر کشور است. چرا؟ چون دل‌های مردم را از هم دور می‌کند." (رسالت ٢٢ فروردين ١٣۷٨)

دوستان ارجمند، قضاوت در مورد اين دو دستور(قبل و بعد از قتل‌ها) مربوط به دادگاه است. فقط دو جمله از اين دو گفته،  او را متهم به فتوای قتل‌ها می‌کند:

جمله اول: "بنده منتظر می‌مانم، ببينم دستگاه‌های مسئول چه می‌کنند!" در اينجا منظور دستگاه امنيتی است.

جمله دوم: "مثلاً يک نفر در فلان دستگاه امنيتی حرکتی انجام داده است، کسانی نيايند چيزی را بهانه قرار بدهند. جنجال‌آفرينی نقشه‌ی  دشمن است."

بر مبنای جملاتی که گفته شد، ما رهبر را فقط به عنوان متهم اين قتل‌ها می‌شناسيم. اما فيروز اصلانی حقوق‌دان و وکيل روزنامه کيهان و وکيل حسين شريعتمداری و از مريدان رهبر بر اساس نظريات زير مجرميت رهبر را صادر می‌کند؛ و درست بااستفاده از واژه‌های رهبر می‌گويد:

 

"جنجال‌آفرينی‌های برخی روزنامه‌ها در مورد قتل‌های مشکوک، هدف از اين جنجال‌آفرينی‌ها، صرفاً موضوع قتل چند عنصر غير مطرح و کم اهميت نيست، بلکه آنها موضوع را فراتر از اين ديده و صريحاً در مطالبشان کل انقلاب و مسئولين و نظام اطلاعاتی کشور را هدف قرار داده‌اند. ماده ٢٢۶ قانون مجازات اسلامی تصريح دارد اگر شخصی به قتل برسد و در دادگاه اثبات شود مهدورالدم است. قاتل مورد قصاص قرار نمی‌گيرد. (کيهان، بهمن ١٣۷٨)

بعد از قتل‌های زنجيره‌ای، از نظر تباين منطق، متهمان به تناقض‌گويی افتادند. به دو مطلب از دو روزنامه در زمينه اين تباين و تناقض اشاره می‌کنم و قضاوتش را به عهده‌ی شما و دادگاه وامی‌گذارم. صدق هر کدام کذب ديگری است.

روزنامه رسالت نوشت: (چهارشنبه ٢ تیر ١٣۷٨ /ژوئن ١۹۹٠)

"... قتل‌ها محصول نفوذ سرويس‌های اطلاعاتی دشمن در دستگاه امنيتی کشور بوده و وقتی که سرنخ‌ها در مورد ارتباط با بيگانگان مشخص شد يکی از عاملين اصلی قتل‌ها (سعيد امامی) دست به خودکشی زد... دستور مستقيم قتل‌ها در ميز ايران در "موساد" و "سيا" صادر شده‌است.  عاملين اصلی اجرای اين دستور طبيعی است که سرويس‌های نفوذی آن‌ها در دستگاه‌ امنيتی کشور باشد...

نظام از کشتن افرادی چون فروهر، مختاری و پوينده هيچ سودی نمی‌توانست ببرد. اگر در اين کشتن‌ها برای نظام سودی بود، قطعاً بايد افراد ديگری کشته می‌شدند... اکنون با بالا رفتن قسمتی از پرده‌ی اين حادثه، می‌توان تا آخر حادثه را حدس زد. چند نعش روی دست آنها مانده است که نمی‌دانند چطور آنها را دفن کنند"

اکنون مروری می‌داريم بر روزنامه سلام. اين روزنامه (٨ تير ١٣۷٨) می‌‌نويسد:

"حسينيان را از برنامه معروف چراغ و مصاحبه‌اش با کيهان در مورد قتل‌های زنجيره‌ای می‌شناسيم. او در مصاحبه با کيهان و برنامه‌ی تلويزيونی‌اش، مقتولين را مرتد خواند و در مجلس ترحيم سعيد امامی (اسلامی) مهره‌ی اصلی قتل‌های زنجيره‌ای، او را حاج سعيد که مظلومانه در راه اسلام رفت، ناميد."

"زمانی که يک چهره روحانی مسئول در موضع توجيه‌گر شرعی و سياسی چنين توطئه‌ای برمی‌آيد، آيا ريشه‌يابی ‌ساختگاه اعتقادی و دست‌يابی به هسته‌های اصلی فکری اين جريان، ممکن است و آيا يافتن حلقه‌های بعدی اين زنجير تا رسيدن به مبدأ آن مقدور است؟ اين پرسش هنوز باقی است که: "چه کسی اين قتل‌ها را طراحی کرد؟ چه کسی اجرا کرده‌است؟ چه کسانی بعداً عليه هر روزنامه و شخصی که می‌خواست صدايش درآيد جنجال به پا کرد؟"

 در پاسخ بدين پرسش نشريه پيام امروز نوشت:( اسفند ١٣۷٨)

"اکبر گنجی که وقتی پروژه افشای هاشمی رفسنجانی را پيش کشيد، تا جائی رفت که پيوندی بين آن و پروژه‌ی قتل‌های زنجيره‌ای را پيدا کرد. او با دادن لقب "عاليجناب سرخ‌پوش" به رئيس جمهور سابق، ديگران را کم‌رنگ کرد."

خانم‌ها و آقايان محترم، دوستان عزيز،

تحقق جامعه مدنی و بنای حکومت درچنين جامعه‌ای، قانون است. قانونی که در يک محيط آزاد، از طرف مردم و نمايندگان اين مردم تدوين شده باشد، نه از طرف جناح، عشيره، قوم و طبقه خاص که خود را تافته جدا بافته و يا معصوم و مبرا از هر نوع گناه می‌دانند.

عده‌ای از مخالفان حکومت اسلامی، معتقدند که اعمال و رفتار جناح انحصارطلب و قدرتمدار در زمينه خشونت، ترور شکنجه و قتل‌‌ها مغاير با قانون است. سؤال اين است که کدام قانون؟ من به عنوان عضوی از جامعه دفاع از حقوق بشر با کمال صراحت در اينجا اعلام می‌دارم که اين اعمال و رفتار و کشتار و جنايات عين قانون است.

قوانين مجازات اسلامی که در قوانين جمهوری اسلامی آمده، با تمام موازين اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق‌های ضميمه آن مغايرت دارد. و تا زمانی که چنين قوانينی در جامعه ولايت فقيه و ولی‌فقيه که خود به تنهايی قانون گذار است، رخت بر نبسته است، چونان اين بيست و شش سال، غيرخودی‌ها محکوم، در گردابه‌ی جهل و خشونت خردستيزان و کين‌ورزان انديشه غوطه‌ورند.

بد نيست در اين مورد اشاره‌ای به سخنان حسين شريعتمداری بازجوی زندانيان سياسی و نماينده‌ی رهبر و ولی‌فقيه در روزنامه کيهان که در جلسه جمعيت هيات موتلفه بیان داشته بنمائيم. او می‌گويد: "شما جربزه اين را نداريد که طرفدار ولی‌فقيه باشيد، شما از صدقه‌ی سر پيروان ولی‌ فقيه از اسارت بيرون آمديد، نفس می‌کشيد و زندگی می‌کنيد، زندگی شما انگلی است. طرفداری از ولی‌فقيه يعنی سختی کشيدن، ترور شدن، محاصره‌ی بيرونی و درونی را تحمل کردن، نان و حلوا را برای شماها خيرات نمی‌کنند، سفره که پهن شد، آفتابی شديد، دو قورت و نيمتان هم باقی است... می‌گويند: ما نمی‌خواهيم زيرولايت يک فرد باشيم، پز نده آقا! اين حرفها مال قهوه‌خانه‌ است، هرکه در ولايت علی نيست، در ولايت معاويه است."

تقسيم جامعه به "خودی" و "غير خودی" و تحميل احاديث و روايات "بی خودی" به جامعه معصومين و محکومين، يعنی جناح انحصارطلب و تماميت خواه جزء معصومين هستند و قابل ستايش و کرنش، و محکومين دگرانديش می‌بايستی با در دست داشتن حکم محکوميت خود، خاموش باشند و با سرمايه سکوت و اطاعت و عبوديت گذران عمر را شاکر باشند. قرائت اين بی‌آزرمی را روزنامه رسالت، ارگان جمعيت موتلفه اسلامی چنين بيان می‌کند:

"مخالفان هر نظام دو دسته‌اند: يکی مخالفان خاموش که تن به حق اکثريت داده‌اند، با آنکه اساس نظام را قبول ندارند. اين مخالفان خاموش در منطق نظام‌های الهی، يک شهروند مانند ديگر شهروندان محسوب می‌شوند، اما مخالفانی که نظام، امام و انقلاب را به رسميت نمی‌شناسند، خودی نيستند..." شاه‌بيت اين نظريه، صدقه عنون شهروندی به مخالفان خاموش است.

گريز به کشتار، اعدام، زندان، شکنجه و قتل در بيست و شش سال اخيرو بازگشايی پروژه اين جنايات فرصت زيادی می‌خواهد. چون امشب ما برای بزرگداشت و قدر و منزلت انديشه و مبارزه قربانيان قتل‌های زنجيره‌ای گرد هم آمده‌ايم، اجازه دهيد يک سوال را در مورد اين قتل‌ها که در ابهام باقی مانده است در اينجا مطرح کنيم.

چرا؟ چرا بعد از ۶ سال هنوز مسببين واقعی اين قتل‌ها به مردم معرفی نمی‌شوند؟ و با توطئه‌های مختلف و جوسازی‌‌های گوناگون هم‌چون مصاحبه حسينيان، واجبی خوردن متهم، حمله به خوابگاه دانشجويان، به محاکمه کشاندن مسئولين و نويسندگان روزنامه‌ها، قتل زهرا کاظمی و ده‌ها وقايع بحران‌ساز ديگر درصدد انحراف افکار عمومی از عمل آمران واقعی جنايات اخير هستند؟

اما علیرغم اين بحران‌ها ما از دور ناظر هستيم که در اين چند سال اخير حرکتها و تحولاتی در زمينه‌های فرهنگی، اجتماعی و سياسی در جامعه ايران به وجود آمده، نسل جوان عاصی که اکثريت جامعه را تشکيل می‌دهند، ديگر پذيرای الگوهای سنتی نيستند و فرهنگ خشونت را تاب ندارند. اگر اين اصل را پذيرا شويم ، واضح است که نقش دگرانديشان، خردگرايان و انديشمندان در ايران تنها مبارزه برای برخورداری از حق آزادی و امنيت نبوده، بلکه يادآوری اين نکته به خشونت گرايان و گروه‌های فشار و انحصارطلبان ضروری است. که به وجدان و سرنوشت خود بينديشند و هشداری را که در مقدمه اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده، آويزه گوش خود کنند. در اين مقدمه می‌خوانيم:

"اساساً حقوق انسانی را بايد با اجرای قانون حمايت کرد، تا بشر به عنوان آخرين علاج به قيام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد."

آنچه می‌خواستم بگويم و سعی کردم در اين گفتار کوتاه بيارايم، فروغ فرخزاد در يک جمله همه آن را بيان کرده است و آن اينکه:

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.